مهرتاش جانمهرتاش جان، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

مهرتاش فرشته مهربانی ها

ماجرای مارکوپولو شدن انیشتین کوچولو و عمو غریبه و حکمت آن ...

پسر نازنینم روز پنج شنبه 7 دیماه 91 ساعت 9:50 صبح من و تو مادرجون از آسمون اهواز به سمت بندرعباس پرواز کردیم ... اینم از عکسای تو قبل از پرواز ... مامان جون و آقا جون هم زحمت کشیدن اومده بودن بدرقمون ... بابا جون میرزا هم زحمت کشد با بابا مهردادت مارو از ماهشهر بردن فرودگاه اهواز دستشون درد نکنه ... توی پرواز تو کلی ذوق کردی و برامون خندیدی و با حرف زدنات و شیرین کاریات دل مسافرای اطرافمون رو برده بودی ...توی این مسافرا یه آقای جوون بود که کلی برات ذوق کرده بود و توی کل این ماجرای ماکوپولویی هوات و داشت ... پرواز خوبی بود و هیچ اتفاقی نیفتاد تا اینکه رسیدیم به فرودگاه بندر ... در حین فرود دیدیم که یهویی با یه شتاب عجیبی خ...
30 دی 1391

شازده کوچولو به شهر زیبای بندرعباس خوش اومدی ...

بالاخره در روز یکشنبه 10 دیماه 91 ساعت 8:30 شب وارد فرودگاه بندرعباس شدیم ... پسر قشنگم به محل تولد مامانی خوش اومدی ... دایی غلامعلی و خاله زینب جون اومدن دنبالمون و رفتیم تازیون خونه مادر بزرگ " مادر بزرگ مامان سارا " وای که چقدر از دیدن همه خوشحال شدیم ... چقدر خونه مادر بزرگ با صفا بود و باحال ... عمه کبری " عمه جون مامان سارا" همراه کیمیا ، نیما و نوید جون روز دوشنبه اومدن اونجا و کلی از دیدن اونا خوشحال شدیم ... دلمون واسه همه تنگ شده بود ... خیلی خوب بود دیداری تازه کردیم... همه کلی از دیدن پسر قشنگم خوشحال شدن و از شیرین کاریا و خنده های پسرم لذت بردن ... همه می گفتن ماشالا هزا ماشالا پسر مهربون ، خونگرم و خوش خنده ...
30 دی 1391

مرواریدای جدید مبارک باشه مامانی

پسر قشنگ مادر دو شنبه 11/دیماه /1391 خونه مادر بزرگ یهو متوجه شدم سومین دندونت هم داره تلاش می کنه واسه بیرون اومدن یکمی لثه ات شکاف برداشته بود و مندونی سفیدت پیدا شده بود کلی ذوق کردم و به بابا مهردادت خبر دادم ... مبارک باشه پسر قشنگم تازه سرو کله دندون سومت پیدا شده بود و داشت خودنمایی می کرد که یهویی روز یکشنبه 17/دیماه / 1391 خونه دایی غلامعلی متوجه ظهور چهارمین دندونت شدم ... به به مبارک مبارک هورااااا پسرم الان چهارتا دندون داره ماشالا اینم عکس از 4 تا دندون خوشگل پسر نازنینم مُردم تا این عکسارو گرفتم ت ا جاییکه من دیدم و خوندم ترتیب در اومدن دندان های شیری به شرح زیره : دندان های میانی پیشین پائین در شش ...
30 دی 1391

بابا آرتین و مهرتاش کوچولو

عزیز دل مامان بندر که رفتی یه بابای کوچولو پیدا کردی آرتین جیگر عمه سارا که 4 سالشه شده بود بابای تو ... می گفت مهرتاش بچمه ... وقتی ما می خواستیم بریم جایی گریه می کرد که باهامون بیاد و می گفت نمی خوام بچه ام و تنها بذارم ... کلی می خندیدیم وقتی میرفت خونه خودشون همش به مامان و باباش می گفت من بچه ام رو می خوام ... من و ببرین پیش بچم وقتی میومد پیشمون کلی بغلت می کرد و بوست می کرد ... می گفت قربون چشای قشنگت ... چقدر چشات قشنگه ... کلی باهات بازی می کرد ... می گفت خیلی دوستت دارم و کلی بهت محبت می کرد... وقتی می خواستیم بریم خونشون از سه روز قبل باتری ماشین شارژیش و زده بود تو شارژ که وقتی تو میری سوارت کنه و باهات بازی کنه زن دای...
30 دی 1391

شیرین کاریای جدید شازده کوچولو

پسر قشنگم توی این مدت  کلی بزرگتر شدی هم از نظر فیزیکی هم از نظر رفتاری ... شماره 1  : عزیز دل مامان وقتی از خواب بیدار میشی و مامان و کنار خودت می بینی ... تو رختخواب میشینی و شروع می کنی به دست زدن ... خیلی با مزه است این کارت ... تا مامان چشماش و باز می کنه می خندی و میگی دَ دَ ... مَ مَ و هی خودت و میندازی تو بغلم و هی غلت میزنی و صدات و ظریف می کنی و واسم با ناز حرف میزنی گاهی خودم و میزنم به خواب ببینم چکار می کنی ... اول دست میزنی ک یبینی کسی تشویقت نمی کنه شروع می کنه به شیطونی کردن و اینور اونور رفتن بعد از چند دقیقه میای سمت مامان و باهام حرف میزنی و دست می کنی تو دهنم یعنی پاشو باهام حرف بزن و من و تشویق کن ... ک...
30 دی 1391

نگرانی مامان سارا

پسر قشنگم آخرین هفته که بندر بودیم اسهال خفیف داشتی و مامانی خیلی نگران بود اولش خفیف بود ولی یهویی روز سه شنبه 26 دیماه یکمی شدید شد و تب مختصری کردی ... واسه همین با باباجون و عمو حاجی عزیزم رفتیم دکتر ... خوشبختانه مشکلی نبود و دکترگفت واسه خاطر اینکه داره دندون در میاره و دستش و مرتب به لثه اش ما ماله ممکنه میکروبی وارد معدش شده باشه و بزودی خوب میشه خدارو شکر که مشکل جدی ای نبود و پسرم رو به بهبودی هستش و خیلی بهتر شده ولی خوب توی همین مدت یکمی لپات آب شد عیب نداره تقویتت می کنم بهتر از قبل شی عشق مامانی اصلا تحمل ندارم ببینم مشکلی داری ... دلم می خواد بمیرم و تورو بدحال نبینم خدارو شکر بی حال نشدی و همچنان سرحال و قبراق برا...
30 دی 1391

هی وای من ... لباسشویی ؟!!!!!!

دیشب لباسات و انداختم ماشین لباسشویی تا شسته شن ... تو هم اومده بودی تو آشپزخونه و تمام توجهت به من بود که دارم کدوم کلیدهارو فشار میدم و چکار می کنم وقتی کار من تموم شد دیدم بلند شدی سرپا ، آویزون شدی به لباسشویی و دستت و تا جایی که میشد کشیدی سمت کلیدا که فشارشون بدی کلی خندم گرفته بود  تندی قفل کودک و فعال کردم ، بابایی و صدا زدم و گفتم بیا ببین متوجه شده باید کلیدها رو فشار داد تا روشن شه .... آخه تا قبل از اون میرفتی آویزون میشدی و خیره میشدی به لگن داخل لباسشویی ... خیلی بامزه است که شما کوچولوها اینقدر زود تغییر می کنین و متوجه همه چیز میشین و از ما بزرگا سریع تقلید می کنین ... واقعا حرکاتتون جذاب و شیرینه ... گ...
5 دی 1391